13/06/2022
#
با غصه و اندوه فراوان نتوانستم در مراسم چهلمِ مادربزرگ شرکت کنم. نرفتم، چون اگر رفته بودم، آگاهانه سند می زدم این رفتن را به نام آخرین دیدار با خانهی پدربزرگ و من همیشه از آخرینها متنفرم. همه چیز را آدم بار اوّلش را می فهمد، بار آخر را هیچ وقت نه.. نباید بفهمد..
دنبال وصیتنامه مادربزرگ که گشته بودند، در برگی از دفتر پدربزرگ به تاریخ ۶۷ سال پیش، شعری از گلستان سعدی.. درخشیده.. به خطّ پدربزرگ.. /مرسی مامان که عکسش رو برام فرستادی../ و من از روی عکس، بوسیدم.. دستخط آقاجون رو بوسیدم..
کاش میشد به جای دستخط، دستهای پدربزرگ رو بوسید.. بغل کرد، بوسید.. بویید.. آخ که چقدر هیچ فعلی در جهان به اندازهی رفتن سخیف نیست……
: چو انسان را نباشد فضل و احسان؛ چه فرق از آدمی تا نقش دیوار……